تبليغاتX
دو کلمه حرف حساب
عقاید یک دلقک در باره ادبیات و سینما و ....
سریال دکستر قراره به فصل 7 و 8 هم برسه

به نظرم یکی از هوشمندانه ترین سریال هایی بوده که تا حالا ساخته شده و این خبر خوبیه

+ خلق شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 15:45  توسط بنده خدا  | 

همان روزهایی که مسئولان صدا و سیما پخش آزمایشی برنامه های خود را آغاز کردند ، شبکه نگین از سرزمین آفتاب تابان هم به ماهواره ها آمد تا رقابت سیمای ایران برای جذب مخاطب ، فشرده تر از قبل شود. اما نگاهی به لیست برنامه های این دو شبکه نشان می دهد چقدر ژاپنی ها در برنامه ریزی برای یک شبکه از ما دقیق تر و حساب شده تر عمل می کنند.

با تولد بی بی سی فارسی در زمستان87، بیشتر شبکه های سیاسی ماست ها را کیسه کردند چون پشتیبانی مالی مناسب این شبکه و خبرنگاران حرفه ای و سابقه بالای این شبکه ، رقابت را برای دیگران سخت می کرد.از تابستان 88 هم شبکه های پخش سریال آنقدر آمدند که تعدادشان شادی الان دو رقمی باشد. شبکه های موسیقی محور که از قبل هم بودند و سر انجام شبکه های سبک زندگی و مستند و ... هم ، خلا های دیگری را پوشش دادند. با این حساب به نظر می رسید شبکه نگین زمینه کشف نشده ای برای ورود نداشته باشد. به خصوص آن که این شبکه در تبلیغات خود از پخش سریال ها به صورت زیر نویس خبر داد که بعد از تولد شبکه های دوبله ، مورد استقبال مردم قرار نمی گیرند.

اما  شبکه نگین در آخرین روزهای قبل از افتتاح خود ، برگ های برنده اش را رو کرد:اول کیفیت HD  که اولین شبکه ایرانی با این کیفیت خواهد بود و دیگری پخش کلکسیونی از فیلم های بزرگسالانه که تلویزیون های دیگر با توجه به احتمال واکنش مردم مذهبی ایران به سمتش نرفته بودند. سریال هایی مثل نیکیتا(که در آمریکا برای مخاطب بالای 16 سال توصیه می شود) یا کالیفرنیکیشن(که از ترکیبکلمه کالیفرنیا و فرنیکیشن به معنای فحشا ساخته شده است) یا چگونه زیبا و سکسی به نظر برسم (ویژه دختران جوان) مهمترین ابزار تبلیغی این شبکه برای ورود به منازل ایرانیان بوده است.

حالا در مقابل شبکه نمایش چه برنامه هایی را تدارک دیده است؟پخش شصت باره دو اثر برگزیده سینمای ایران و جهان به انتخاب مدیران شبکه :"اخراجی ها" و "دیگران"

اخراجی ها در سال اکرانش فقط در سینما میلیون ها بار دیده شد و همین امسال چند بار در ایام نوروز پخش شد و فیلم دیگران هم احتمالا تنها فیلم اسکار گرفته رنگی است که در سرتاسر فیلم  چیزی برای سانسور وجود ندارد! البته این فیلم ها بسیار خوب و دیدنی هستند اما نه برای شصت بار وتازه ، دیگر قرار است از این شبکه های تازه به دوران رسیده ، کدام خرگوش بیرون بیاید؟تلخ ترین قسمت ماجرا این جاست سازمان عریض و طویل صدا و سیما با نیم میلیون کارمند ، هنوز برای اعلام برنامه ها، یک شبکه سازماندهی شده پیدا نکرده ، نه سایت اینترنتی و نه روزنامه جام جم و ... از فیلم های آینده شبکه نمایش خبر نداده اند.

متاسفانه مسئولان صدا و سیما موفقیت نسبی شبکه آی فیلم و پخش آن در رستوران ها و بانک ها و ... را موفقیت فکر بکرشان قلمداد کرده اند وموفقیت آی فیلم را علاقه مردم ایران به سریال های تکراری تعبیر کرده اند. در صورتی که این مساله دلایل متعدد دیگری دارد.مثلا برای یک بانک خیلی مهم است از ال سی دی آن آگهی سایر بانک ها پخش نشود. یا برای بسیاری مشتریان یک رستوران دار مهم است که هنگام غذا خوردن ، صدای صوت قرآن یا سخنرانی مذهبی پخش نشود چون به قرآن بی احترامی نشود و ... آی فیلم همه این مشکلات را حل کرده است.اما برای نمایش در جایی که شبکه های ماهواره ای ممنوع هستند!

باید چاه را کند و بعد منار را دزدید.نه این که تاسیس شبکه ای نظیر "نمایش" نیاز نباشد ، اما ساختن مقدمات کار ضروی تر می نماید. گرچه در میان همه شبکه های تازه تاسیس ، نمی توان از تجربه متفاوت شبکه آموزش سخن نگفت که از یک شبکه بی خاصیت که مدام کلاس های آموزشی بی شخصیت پخش می کرد امروز به یک شبکه شناسنامه دار و با کلاس تبدیل شده است. که بعضی برنامه هایش همچون مشاعره ، رادیوهفت و... مخاطبین و طرفداران فراوانی را در ایران یافته است. باید امیدوار بود که شبکه نمایش و شما و بازار و ... هم به همین سو بروند. نه این که مثل شبکه خبر و قرآن همچنان مثل روز اول بی خاصیت باقی بمانند.

+ خلق شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 15:22  توسط بنده خدا  | 

انقلاب که پیروز شد ، عده ای خواستند که همه چیز را انقلابی کنند. پس بیشتر سازمان ها ، نهادها و وزارت خانه ها،هم پسوند "اسلامی" را به انتهای خود افزودند و تغییراتی در آیین نامه و منش خود به وجود آوردند. این که این تاثیر در کدام حوزه بیشتر و در کدام حوزه کمتر بوده و در کدام زمینه تاثیر خوب داشته یا تاثیر بد، مطلبی است که باید توسط علمای قوم مفصلا درباره آن بنویسند.

اما سینما همیشه یکی از مناقشه برانگیز ترین موضوعات جدل بوده ، که حتی چندی قبل سلحشور ، گرچه با ادبیاتی نادر؛ گفت که این سینما صیهونیسمی است و کثیف است و بهمان است و فلان . اما آیا به راستی چنین است؟

اکران فیلم یک حبه قند و حواشی ایجاد شده برای آن ، خبر از وجود یک جریان قوی و موثر در سینمای ایران می دهد که شاید هرگز در قالب یک تشکل سینمایی و یا سیاسی ، در کنار هم قرار نگرفته باشند ، اما موید یکدیگرند و اتفاقا متولد این انقلاب. سینمایی که در دو سوی هم تاریخی و هم فکری آن محسن مخملباف و مسعود دهنمکی ایستاده اند!

شاید این یکی از طنز های تاریخ باشد که مسعود دهنمکی را فرزند مخملباف بنامیم اما به یاد بیاوریم روزی را که مخملباف سال های دهه شصت را که ورود به سینما را بی نیاز از سواد و دانشگاه می دانست و نیازمند اندیشه های انقلابی .و به کیمیایی و مهرجویی می تازد تا جایی که نشریات روشنفکری آن زمان او را مهمل باف می نامند . و این بی شباهت به رفتار امروز دهنمکی نیست که اکبر عبدی ، بازیگری نیز ،که با هر دوی این هنرمندان سابقه همکاری دارد به این شباهت اشاره کرده است.

قله های اوج این کارگردانان ، سه نامند: ابراهیم حاتمی کیا ، مجید مجیدی و رضا میرکریمی. و البته بسیاری نامهای دیگر از کمال تبریزی تا مرحوم ملاقلی پور و از بهروز افخمی تا مازیار میری، چهره های دیگر این سینما را تشکیل می دهند. سینمایی که انقلاب اسلامی بهترین توصیف برای آن است و عجیب نیست که وقتی فیلم "یه حبه قند" در برابر فیلم های سینمای روشنفکری قبل و بعد انقلاب ، در جشنواره جدی گرفته نمی شود ، مازیار میری هم فیلمش را بیرون می کشد و ابراهیم حاتمی کیا در زمان اکرانش یادداشت می نویسد و حتی بهروز افخمی آن را بهترین فیلم بعد از انقلاب می خواند.

اما این که کارگردانانی چون سلحشور و ابوالقاسم طالبی و جمل شورجه و امثالهم ،سینمای ایران را فاسد می خوانند، نه از فساد فیلمسازان مسلمان که از ممیزی های نهاد های ارشادی از فیلم های این کارگردانان است. تقریبا می شود گفت تمامی این کارگردانان ، به خصوص وقتی فیلمی با موضوع آسیب شناسی انقلاب ساخته اند ، در تمام دولت ها و همه زمان ها با مشکل ممیزی روبه رو بوده اند.پس یا مثل مجیدی و افخمی سراغ سینمای تاریخی رفته اند ، یا چون میری به سینمای رو شنفکری متمایل شده اند یا مثل حاتمی کیا و تبریزی ، دنبال رفع توقیف ساخته های سیاسی خود هستند. به یاد بیاوریم که ساخته های غیر سیاسی این کارگردانان ، همواره با حد اقل سانسور و مشکل اکران شده است و حکایت همیشگی سری که درد نمی کند و دستمال است و ...

حالا متولیان سینما خودشان بگویند چه کسی را در این بازی شرکت می دهند؟حذف بچه مسلمان های سینما ، یا منزوی کردنشان ، یا مشغول کردنشان به سریال و فیلم تاریخی و غیره ، نتیجه ای جز سینمای آشفته این روزها ندارد.سینمایی که بسیاری ساخته های پر فروشش، نه برای سلحشور که برای هر ایرانی مایه خجالت است

+ خلق شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 15:22  توسط بنده خدا  | 

این روزها فیلمی از پرویز شیخ طادی روی پرده سینماهاست. فیلمی با عنوان " شکارچی شنبه " که موضوع اصلی و گل درشت آن ظاهرا صیهونیسم ستیزی است. تا اینجای کار را همه می دانند و لابد همه می دانند یهودیان ایران به تصویری که این فیلم از یهودیت نمایش می دهد اعتراض کرده اند و کارگردان فیلم هم ، از نیروهای حزب اللهی که فیلمش را جدی نگرفته اند گلایه کرده است و مدعی شده در مالزی و هند نمایش فیلم ممنوع شده.برای بررسی جنبه های این گلایه ، باید به چند پرسش اساسی پاسخ گفت

آیا قشر مذهبی از سینما استقبال می کنند؟

قطعا بله. تقریبا در چند سال اخیر ، پرفروش ترین فیلم های سینما ، آنهایی بوده اند که نشریات روشنفکری آنها را جدی نمی گرفته اند و در مقابل بر اساس باورها و خواسته های قشر مذهبی ساخته شده بودند. سه گانه "اخراجی ها" و فیلم پر خرج "ملک سلیمان" نمونه های گل درشتی هستند که در سال اکرانشان فروشی حیرت انگیز و میلیاردی داشته اند. پس اگر فیلم مناسبی برای این قشر ساخته شود ، بدون شک مخاطب از آن استقبال می کند.

آیا رسانه های روشنفکری در گیشه یک فیلم ایرانی اثرگذارند؟

قطعا خیر . در این سال ها بسیاری فیلم های ستایش شده منتقدان بوده که در گیشه با شکست به کار خود پایان دادند. البته این نشریات نقشی اساسی در ماندگاری یک اثر سینمایی ایفا می کنند ولی در گیشه تاثیری آنچنانی ندارند.

چرا فیلم شکارچی شنبه نمی فروشد؟

چون بد ساخته شده است. چون این فیلم را حتی نیم ساعت هم نمی توان تحمل کرد. چون از میان نزدیک به صد ها وبسایتی که گلایه های شیخ طادی را منتشر کرد هیچ کدام حتی خلاصه فیلم را در خبرشان ننوشته اند. یعنی فیلم حتی برای خبرنگاران حوزه سینمای خبرگزاری های حکومتی ، کمتر از "یه حبه قند " و "سعادت آباد" جذابیت خبری داشته است.

آقای شیخ طادی باید  اول از همه از خودش گلایه کند. در کشوری که هر هفته ساعت ها برنامه های مستند و غیره درباره جنایت های صیهونیسم ساخته و پخش می شود ، با داستان دم دستی و سر هم بندی کردن ، نباید زیاد توقع تماشاگر داشت.

چرا فیلم در بعضی ملل سانسور می شود؟

این سوال هم جوابش هویداست. این فیلم را حتی اگر در فلسطین هم نمایش بدهید کسی برای تماشایش رغبت نمی کند پس چطور توقع نمایش آن در کشورهای دور و نزدیک وجود داشته باشد؟

فقط امیدواریم شیخ طادی هم مثل سلحشور نباشد که بعد از اکران شرم آور فیلمش ، به سینما تاخت که اگر قرار به فروش و گیشه باشد ، مردم قاضی هستند و این ربطی به صیهونیستی بودن یا نبودن سینمای ایران ندارد.

+ خلق شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 15:20  توسط بنده خدا  | 

رسوایی اخلاقی دو فوتبالیست ، ظاهرا از رسوایی اخلاقی کلینتون هم کش دار تر شده است و هر روز روزنامه ها سوژه ای جدید در مورد این حرکت زشت می نویسند. اما در این میان عده ای هم انگشت اتهام را به سوی صدا و سیما نشانه گرفته اند. یکی به این خاطر که اولین رسانه ای بود که این موضوع را به شکلی نیمه واضح در شبکه 2 مطرح کرد و دیگر این که کارشناسانی که شبهای بعد به این موضوع پرداختند ، حد اقل در حوزه اخلاق چهره های موجهی نبودند. به عنوان مثال فوتبالیستی که در برنامه شبکه یک به نقد این رفتار می پرداخت همان روز به خاطر یک فحش نژاد پرستانه به بازیکن هم تیمی از زمین بازی اخراج شده بود!

تصمیم گیری درباره این رفتار سخت و کارشناسانه است اما مساله بی پاسخ اینجاست که اگر بر اساس قوانین صدا و سیما این حرکت خیلی زشت بوده ، آیا صدا و سیما جرات دارد به صورت یک طرفه و بدون توجه به حکم کمیته های انظباطی و .... این بازیکنان را ممنوع التصویر کند؟ این تصمیم(بدون هیچ تنبیه اضافی دیگری) قطعا موجب کوچ این بازیکنان به تیم های گمنامی خواهد شد که هوادار نداشته باشند چون هواداران از پناه دادن به اینان احساس شرمساری خواهند کرد و البته شاید دو سه هفته ای صدا و سیما را از منابع گسترده مالی تبلیغاتی محروم کند.این عمل خود به خود میان بسیاری رسانه های اخلاق محور تسری خواهد یافت و طبعا وقتی اینان محبوبیتی نداشته باشند، رفتار زشتشان هم تاثیری بر مردم و جوانان نخواهد گذاشت.

تا امروز که صدا و سیما و دیگر رسانه ها رویکری وارونه پیش گرفته اند و با پوشش دادن اخبار لحظه به لحظه خاطیان و چاپ هر روزه تصاویر آنها روی جلد همچنان آنها را در بورس اخبار نگه داشته اند. مساله ای که یکی از این فوتبالیست ها به خاطرش دست به هر حرکت ممکنی زده است و بعید می دانم از این فضا خیلی هم دلخور باشد.

+ خلق شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 15:19  توسط بنده خدا  | 

اون وبلاگه فیلتر شد

دوباره برگشتم در خدمت شما همینجا!!

+ خلق شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 15:18  توسط بنده خدا  | 

خانه جدید:http://mardeazadi.blogspot.com/
+ خلق شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 9:45  توسط بنده خدا  | 

آغاز توزیع سریال ۲۴ در شبکه ویدیویی ایران مبارک!

سعی می کنم  نقد های مختلف این سریال را اینجا قرار بدم.

ولی قبل از هر چیز به نظرم بهتره داستان را برای کسایی که دوست دارن اینجا بنویسم.و هر قسمت را جدا نقد کنم

قسمت اول :

در این قسمت متوجه می شیم که انتخابات آمریکا در حال برگزاریه و مردم ایالت کالیفرنیا پای صندوق های رای رفتند.کلا ماجراها در شش مکان مختلف روی میده

جک : همون لحظه ای که فهمیده دخترش پیچونده و دو در کرده ٬ بهش زنگ می زنن آب دستته بزار بیا اینجا. اون که افسر خوب و سالمیه می فهمه جون پالمر ٫ جدی ترین کاندید انتخابات تو ۲۴ ساعت آینده در خطره

همسر جک(تری):

دختر جک(کیم):بت رفقا رفتن عشق و حال. ولی وقتی میگه برگردیم می بینه اونا مشکوک شدن!

دفتر رییس جمهور:یه تماس مشکوک

مخفیگاه های تروریست ها:یه قاتل با کشتن یه عکاس و منفجر کردن هواپیما ٫ فرار می کنه

دفتر  CTU: همه چیز به هم ریخته است. رییس جک بهش می گه یکی تو همین جمع جاسوسه

نقد: اینکه بسیاری از سریال ها و فیلم های امریکایی به انتخابات و سیاست ٫ در پس زمینه داستان سراییشون می پردازن اتفاقی نیست. قسمت بدبین دهن همه را توطئه می دونه اما قسمت خوش بین ذهنم می گه به خاطر جذابیت بالای رخ داده در دموکراسی امریکایی ٫ این سیر حوادث باعث جذب مخاطب میشه

قسمت دوم:

جک : رییسش بهش می گه تو خطرم. جک می رسه ولی رییسش می میره.یه تراشه اطلاعاتی میده به جک

همسر جک:(تری)با بابای دوست کیم که اونم نگران دخترشه ٬ میرن دنبال دختراشون.

دختر جک:(کیم): می فهمه این پسرا یه نقشه های بدی تو سرشون دارن. یکی از پسرا دستشو می شکونه

دفتر رییس جمهور:رییس جمهور جیم فنگ می زند اساسی

مخفیگاه های تروریست ها:تروریسته از آسمون فرود میاد و کارت شناسایی را میده به زیدش(جفتشون دخترن ولی زیدن. یعنی از همون چیزا که ما تو مملکتمون نداریم!!)بعد میره پولشو می گیره و زنگ می زنه به زیدش می گه بیا بده!

دفتر  CTU:دنبال سرنخ سقوط می گردند

نقد:کشته شدن راحت شخصیتهای اصلی ٫ یکی از اصلی ترین ویژگی های سریال های اینچنینیه که حسابی متمایزشون می کنه. و این اتفاق از قسمت دوم با مرگ والش، رییس پالمر اتفاق می افته

+ خلق شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 12:8  توسط بنده خدا  | 

کامنتی از طرف نیلوفر لاری پور در وبلاگم دیدم. خوشحال شدم!

نیلوفر لاری پور! حالا که اینجا را می خواند ترانه سرای خیلی خیلی خوبی است! البته ، فی الواقع من واقعا احساسات موسیقیایی ندارم و به قول حمزه غالبی ، فرق موسیقی استاد شجریان را با بروبکس نمی دانم و از هیچکدام خیلی محلول ! حال برده نمی شوم

اما شعر را بی نهایت دوست دارم و همینطور روزنامه نگاری را

و نیلوفر لاری پور به همین دلیل بریا من ارزشمند است!

الان ویکی پدیا  را نگاه کردم و دیدم سن خانم نیلوفر لاری پور ۴۰ سال هست!

اما شاید حالا وقتی باشد که در خواست اصلی ام را مطرح کنم

دختر ۵ ساله ای به نام نیلوفر ، نگران حال مادرش در بیمارستان است. فرزند بعدی مادرش در رحم فوت  کرده و حالا نیلوفر ممکن است خیلی تنهاتر شود.

برایش دعا کنید.

می ترسم!

+ خلق شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 0:57  توسط بنده خدا  | 

قهرمانان

فصل نهم :ضد سرنوشت

یک :

در همان لحظاتی که بیژن را به سمت یک خودروی محافظت شده می بردند ، تا مقدمات انتقال او را به تهران فراهم کنند ، حادثه دیگری در کیلومترها آن طرف تر ؛ در خانه ای قدیمی در شهر اقلید در حال وقوع بود . نیروهای پلیس به سمت خانه ای می رفتند که قرار بود  پناهگاه مینا و حبیب و سام باشد .پناهگاهی که ساعتی قبل به آن وارد شده بودند و حالا ، بی خبر از همه جا ، هر یک به گوشه ای به استراحت مشغول بودند. در همین اوضاع بود که موبایل مینا به صدا در آمد :

-         آب دستته ، بزار زمین ، سریع بیا تهران

-         تهران؟ من که کتیبه ها را بهتون دادم

-         من در مورد کتیبه ها صحبت نمی کنم . من در مورد یک ماموریت تازه صحبت می کنم!

-         ماموریت تازه؟ مه! واقعا نه . دیگه خسته شدم!

-         نمی خوای بدونی تو اون کتیبه ها چی بود؟

-         رییس ، اصلا برام مهم نیست.

-         خوب بزار یه کم بهت بگم ، اطلاعاتی در مورد آدمایی مثله تو. کسایی که تو بدنشون خاصیت های خارق العاده دارن. مثلا ما می تونیم اطلاعاتی در مورد پدرت بهت بدیم. الو ... مینا ... کجایی ؟ الو.... صدات نمیاد ؟ مینا...

-         من رسیدم تهران. آدرس بدید!

خبر به قدری برای مینا هیجان انگیز بود که خود از سرعتش تعجب کرده بود...

دو :

حمید ، سعی می کرد گریه کند. با هر تلاش او ، ابرها در قسمتی از آسمان متراکم می شدند. توانایی جدیدش بامزه بود . اما حالا با سه مسئله اساسی روبه رو بود : یکی نجات مردم شهر از دست  یک انفجار هسته ای قریب الوقوع و بعد آشنایی با توانایی های دیگرش و احتمالا ازدواج با نیلوفر . به این فکر می کرد که چطور در کمتر از یک هفته ، اینچنین زندگی اش از این رو به آن رو شده است. لبخندی زد و به حرفهای بهرام فکر کرد: که تاکید داشت بیشتر کسانی که با قدرتهای خود آشنا شدند ، نتوانسته اند آنها را در راه نیک به کار گیرند و یا خلافکار شده اند و یا مانند بهرام ، دست از قهرمان بازی برداشته اند. مسئولیتی سنگین و خطرناک در انتظار حمید بود. برای او که اصلا چیزی از بمب اتم و مناطق هسته ای نمی دانست.

سه :

ماشین حامل بیژن به نزدیکی های خرم آباد رسید. به علت خطرناک بودن تشعشعات هسته ای خروجی از بدن بیژن ، نگهبانی در آن خودرو نبود. بیژن هیچ نقشه ای برای فرار به ذهنش نمی رسید . عصبانی شد.بدنش شروع به لرزش کرد. در یک ان حس گرمایی عجیب سراسر بدنش را فرا گرفت . سعی کرد خود را کنترل کند. اما حس می کرد ، در درونش اجازه ای برای کنترل ندارد. ناگهان  تمام بدنش را نوری خیره کننده فرا گرفت. فریادی کشید و با صدای مهیبی  منفجر شد.

در عرض چند دقیقه ، دهها خودروی آتش نشانی به آنجا آمدند . آتشی بزرگ و خسارتی فراوان به بار آمده بود هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی افتاده است.

چهار:

 حبیب ،همسر مینا ،  ناگهان خود را در محاصره نیروهای پلیس دید. به سرعت به سمت اتاق مینا رفت. مینا آنجا نبود. به سراغ سام رفت. او را به آغوش کشید. بوسیدش و به سمت دیوار دوید. تمرکز کرد و از دیوار عبور کرد و اولین باری را به خاطر آورد که از دیوار رد شده بود:

 سالهای کودکی ، زمانی که  در همسایگی آنها ، یک  فروشگاه لباس های ورزشی بود و حبیب ، شیفته ی تی شرت های آبی بود ولی پدرش با فوتبال مخالف. دوست می داشت می توانست از دیوار عبور کند و ناگهان ، به طرزی باور نکردنی از دیوار عبور کرده بود و کتک مفصلی خورده بود که خودش هم باورش نمی شد چنین کرده است. کتکی که خورد باعث  لکنت زبان او شد. تا کم کم سینما جای خود را به فوتبال ، در دل حبیب داد. احتیاجی به بلیط نداشت. فیلم ها را بارها و بارها می دید  و هر بار حس می کرد کسی به او مشکوک شده ، سینمایش را عوض می کرد . پدرش یکی از چاچاقچیان بزرگ زاهدان بود. روزی از پدر شنید زنی که با سرعتی مافوق تصور  حرکت می کند، کفر پلیس ها را در آورده است.رفت  و گشت تا پیدایش کرد . می خواست ببیند آیا رابط های میاتن آنها هست؟ اما رابطه نبود و شکل گرفت! از همان دیدار اول ، عاشق مینا شد و در مدت کوتاهی مراسمات صورت گرفت . جالب اینکه ، در طی این سالها ، او و همسرش هیچگاه درباره توانایی هایشان با هم صحبت نکرده بودند.

صدای گلوله ها را که شنید سرعتش را بیشتر کرد. گوشه ای پناه گرفت . نفس - نفس می زد که سردی لوله اسلحه را بر گردن خویش احساس کرد. با نا امیدی سرش را بالا آورد. اما پلیسی در کار نبود. اسلحه دست همان مردی بود که با خودروی بنز ، کتیبه ها را از آنها گرفته بود.

پنج:

علی خیلی خسته بود. مستقیم بعد از مراسم هفت پدر به سمت تهران می آمد و نمی دانست ، این بار آیا حضور او در تهران ، مشکلی را حل خواهد نمود یا این بار بی هدف به سمت تهران حرکت می کند.از سویی به دختری به نام  پرستو فکر می کرد که شاید معشوقه ی پدرش بوده و شاید رابطه ی دیگری با پدرش داشته ، اما هر چه بوده کلید خوبی برای درک بهتر علی از زندگی پدر در تهران بود.

در همین فکر ها بود که سرهنگ عرب با او تماس گرفت و هر آنچه در باره بیژن می دانست را برای علی گفت. از سویی گفت که بیژن در راه با استفاده از توانایی های خودش اقدام به خودکشی کرده است. یک لحظه دل علی خالی شد. با خود فکر می کرد "یک نفر بیگناه دیگر". ناراحت شد.

شش:

حال نیلوفر که بهتر شد ، پدرش را دید که بالای سرش ایستاده است. آرام و شمرده ، بهرام ، شروع کرد به صحبت با نیلوفر . راز سر به مهری که سالها در دل بهرام باقی مانده بود ، برای بار دوم روی کفه ی ترازو ریخته می شد با این تفاوت که این بار ، نه یک غریبه که دخترش مخاطب حرفهای او بود. نیلوفر حیرت زده به پدر می نگریست "دیگه به جواد فکر نکن . باشه؟"

نیلوفر نمی دانست چه جوابی باید به پدر بدهد اما می دانست ، خاطره جواد از ذهنش پاک نخواهد شد.

هفت :

نیما ، پدر مرجان به خانه آمد. مرجان به دقت به تک تک رفتار پدرش دقت می کرد. می دانست باید در دل پدر رازی نهفته باشد. رازی که مرجان را به شدت می ترسانید! به پدر شک کرده بود. قلبش با صدای بلندی به تپش افتاده بود. می خواست به شکلی از ماجرا ، از اصل ماجرا سر در بیاورد.

هر چه نگاه می کرد کمتر می یافت. مرجان خبر نداشت همان لحظه که او پدر را زیر نظر گرفته است ، بیرون خانه ، میلاد ایستاده است و به رفت و آمد های نیما خیره شده است . مرجان از پدرش ترسیده بود. می دانست پدرش در محلی محرمانه کار می کند و می ترسید ، آزمایشات پدر ، این تغییر را روی بدن او به وجود آوردخ باشد. از طرفی ، یاد پرویز که می افتاد ، دلش می سوخت و به خودش قول داده بود دیگر کسی را در این ماجراها دخیل نکند تا مبادا اتفاق بدی ، شبیه آنچه برای پرویز اتفاق افتاده بود برایشان اتفاق نیفتد

هشت :

نیلوفر گوشی تلفن را برداشت. آن طرف صدای جواد بود:

-         سلام

-         سلام عزیزم

مدتی سکوت بین شان برقرار شد

-         جواد؟، تو به من چاقو زدی؟

-         نفهمیدم. یک آن عصبی شدم

-         چرا؟ آخه چرا؟

جواد دستپاچه جواب داد:

-         چون تو نقاشی من تو دست اون پسره را گرفته بودی. من ترسیدم. اون همون کسی بود که قراره تو را از من بگیره!

-         هیشکی قرار نبود ما را از هم جدا کنه. تو این کارو کردی جواد

نیلوفر گوشی را قطع کرد. اشک ، پهنای صورتش را پوشانده بود. علاقه ای شدید به جواد داشت. علاقه ای که بی شک هنوز هم کم نشده بود. لحظه ای بعد مسیج جواد رسید:

-         منو ببخش که اینقدر روی تو غیرت دارم!

نه :

پلیسها ، سعی می کردند آثار باقی مانده از انفجاری را که سر و صدای مهیبی ایجاد کرده بود را جمع آوری کنند. یکی از پلیسها به سمت سرهنگ عرب رفت:

-         قربان خبری از بیژن نیست.حتی یک تکه از جسدش هم پیدا نشده!

-         یعنی ممکنه زنده باشه

-         غیر ممکنه قربان

-         . شدت انفجار خیلی بالا بوده

-         ولی به نظر من هر چیزی ممکنه

بیژن ، چند کیلومتر دورتر در ورودی شهر  ، شوک زده از اتفاقی که برایش رخ داده بود ، به سمت منزل یک دوست قدیمی در خرم آباد در حرکت بود .

ده :

حبیب در صندوق عقب خودرو بسته شده بود. تهدیدش کرده بودند که اگر هر حرکتی بکند ، موجب قتل سام خواهد شد. یادش افتاد که به سام قول داده بود روزی او را به سیستان می برد تا زادگاه رستم و سام و زال را به پسرش نشان دهد. با خودش فکر می کرد که مصیبت ها تمامی ندارد. می آید و می رود و هنوز از شر یکی خلاص نشده ، بزرگترش به سراغت می آید. چند باری خواست با عبور دستهایش از طناب از ماشین بیرون بپرد اما از سویی می ترسید با این سرعت خودش آسیب ببیند و از سویی دیگر ؛ نگران سام بود.

یازده :

علی به مقابل اتاق پدرش در تهران رسید. کلید انداخت و در را باز کرد. هنوز وارد اتاق نشده بود که صدای دختری جوان توجهش را جلب کرد :" شما پسر دکتر اسماعیلی هستید؟"

-         بله خودم هستم

-         -منم پرستو هستم. همسایه تون

نفس علی در سینه حبس شده بود. دختری جوان و زیبا و بسیار مودب! و به قدری جذاب که علی هر آنچه می خواست بپرسد را فراموش کرد:" شنیده بودم . ولی فکر نمی کردم .... خواست بگوید اینقدر جوان باشید اما حرفش را خورد و ادامه داد :" همسایه باشید!"

من دانشجو ام. ژنتیک می خونم. پدرتون تو درسها به من کمک می کرد و من هم براشون غذا می پختمو وسایلشونو مرتب می کردم!

-         خیلی جالبه! اتفاقا منم همون رشته را خوندم. اگه سوالی داشتید در خدمتم!

-         اوه چه جالب. نکنه استاد هم هستید؟

-         تقریبا!

-         چرا تقریبا؟

-         هنوز دفاع نکردم. اما این ترم به جای پدر بیشتر کلاسهاشو من رفتم

-         بسیار عالی

پرستو که خداحافظی کرد ، قلب علی از تپش باز نمی ایستاد. حس می کرد این دختر بسیار بر او تسلط داشته. از خودش می پرسید چرا بیشتر در باره رابطه پدرش با پرستو چیزی نپرسیده است. عرق سردی روی پیشانیش نشست. باید استراحت می کرد.

دوازده:

حبیب را کتف بسته بردند توی یک سالن بزرگ. چند دقیقه بعد، مینا هم آنجا بود. هر دو با تعجب از هم پرسیدند :"تو اینجا چی کار می کنی؟"

که رییس وارد شد. رییس ، مردی بود چاق و خوش پوش.مردی که همه آموخته بودند باید به این نام خوانده شود!

-         بفرمایید!

و آنگاه دلیل کارهایش را برایشان توضیح داد : "در این سالها ، من همیشه سعی کردم با آدم هایی که می بینم خوب برخورد کنم. شما ماموریتتون را خوب انجام دادید. اما اون فقط یک شروع بود برای یک ماموریت بزرگتر! و اون نجاته مردمه!اما مثله هر مامور آتش نشانی یا پلیس که حقوق می گیره ، کار جدید شما هم بی ثمر نیست! من ، برای حبیب قول میدم سوابقشو پاک کنم ، همونطور که قبلا دیدید چطور کامپیوتر ها قدرت بی حد شما را به رخ پلیس کشیدن. و برای مینا، من می خوام بهت بگم که پدرت کجاست!

اما ماموریت ! ازتون  می خوام برید و یه مرد را برا من بیارید. یه مرد به اسم بیژن!کسی که قدرتش می تونه به ما قدرت چانه زنی بده. ما می تونیم از طریق اون به حکومت فشار بیاریم که ما را زندانی نکنه و به توانایی هامون ، اجازه رشد بده. ولی یادتون باشه اگه بیژن عصبانی بشه ،از دیوار رد نمی شه یا تند حرکت کنه ،  یه انفجار هسته ای اتفاق می افته و خیلی ها می میرن! پس باید بیهوشش کنید و این اتفاق سریع بیفته!

اسم بیژن برای مینا آشنا بود. اما نمی دانست کجا!!

سیزده :

ساعت یک نیمه شب بود که سهراب ، یکی از اعضای تیم سه نفره نیما و مرد مو زرد ، حسن ، از محل ساختمان خارج شد. قبل از او نیما و حسن هم خارج شده بودند! میلاد، سریع با دیدن فکر سهراب پی برد که او آخرین کسی است که از آنجا خارج شده. آرام به سمت در رفت. در را باز کرد و به داخل واحدی شد که می دانست نیما آنجا کار می کند و حدس می زد 24 ساعتی را که به یاد نمی آورد را آنجا زندانی بوده.

به واحد وارد شد. اما خیلی زود فهمید در آنجا چیزی پیدا نخواهد کرد. قفل و بست در خیلی ساده تر از آن بود که برای ماموریت سری یا گروهی خلافکار مناسب باشد. تصمیم گرفت باز هم صبر کند. یادش به همسرش سحر افتاد که ناراحتش کرده بود.در را بست و به سمت خانه حرکت کرد!

چهارده :

نیلوفر با خودش به همه روزهای قشنگی که با جواد داشته فکر می کرد. نقاشی های زیادی که از جواد کشیده بود.که ناگهان فکری به ذهنش می رسید: اگر سرنوشت در نقاشی ها نمایان می شوند ، پس بی شک تهران نیز منفجر خواهد شد و اگر می توان ضد سرنوشت حرکت کرد، چرا او این کار را نکند. گوشی را برداشت.

-         اگه قول بری اون اعتیاد لعنتی را ترک کنی ، من کمکت می کنم!

جواد ، با شنیدن صدای نیلوفر ، که به معجزه می مانست ، زار زار گریه کرد.

-         فردا صبح! باور کن هر موسسه ای که زودتر این کارو بکنه میرم. به جان نیلوفرم قسم. من که به جان تو قسم دروغ نمی خورم!منم دلم می خواد با سرنوشت خودم بجنگم. نمی خوام اونی که تو نقاشی هام کشیدم سرم بیاد. می خام منم ضد سرنوشت باشم! زنده باشی نیلو که منو زنده کردی!

پانزده :

بیژن ، خسته به منزل دوست قدیمی اش رسیده بود . اما می دانست دیر یا  زود  بلایی به سر آن دوست ، به شکلی ناخواسته خواهد آورد.

نیمه شب از خواب بیدار شد. آرام لباسهایش را پوشید و به سمت لباسهای دوستش رفت. دست کرد و پولهای رفیقش را ربود. نامه ای را برای او نگذاشت تا خطر کمتری تهدیدش کند. از در خانه بیرون رفت تا به سمت ترمینال مسافربری خرم آباد برود.

 نمی دانست کجا باید برود اما فقط دلش می خواست حرکت کند. در آن ناراحتی و دلهره و اضطراب ، ناگهان صدای دختری را شنید:آقا بیژن؟

-         خودم هستم!

مینا سریع به سمت بیژن رفت و آمپولی به بدن او وارد کرد.

شانزده :

مرجان گوشی تلفنش را برداشت. پیامکی به حمید زد :

-         چه خبر؟

-         تهران در خطره کمک می کنی؟

-         چرا که نه ! چطور؟

-         فردا میام دنبالت برات توضیح می دم!

مرجان آدرس را برای حمید فرستاد.دیده بود حمید هم مثله خودش در برابر آسیب ها مقاوم است و این مسئله ، مرجان را دلگرم می کرد که شبیه آنچه برای پرویز رخ داده بود ، برای حمید اتفاق نیفتد!

هفده :

علی هم آن شب بیدار بود حس می کرد علاقه ای شدید بین او و پرستو به وجود آمده. از ستاره خجالت می کشید . از پدرش ... اما انگار که حسی غریب او را به سمت پرستو می کشاند!

+ خلق شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 0:44  توسط بنده خدا  |